تبليغاتX
یا مهدی ادرکنی

یا مهدی ادرکنی

شاید این جمعه بیاید

شاه شهر راز

تقدیم به محضر شاه شهر راز حضرت احمدبن موسی علیه السلام

لینک دانلود رایگان آهنگ

 

آهنگ؛ترانه و آواز: مهدی صفری(صفا)           

               تنظیم آهنگ: مسعود ثابت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:48  توسط smb  | 

شهيد صياد شيرازي

شهيد صياد شيرازي پس از دريافت درجه ي سرلشكري خطاب به خانواده اش مي گويد

«بسيار شاد و خرسندم؛ البته نه به خاطر دريافت اين درجه، بلكه به خاطر رضايتي كه اميد دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هيچ جايگاهي ندارد

قسمت هايي از وصيت نامه ي شهيد سپهبد صياد شيرازيبسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و سلم

انالله و انا اليه راجعون

هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ايماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق و ان الصديقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سيدة نساء العالمين و أن علياً أميرالمؤمنين  و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمّد بن علي و علي بن محمّد و الحسن بن علي و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه عليهم ائمتي و سادتي و موالي بهم اتولي و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتية لا ريب فيها و أن الجنة و النار حق

 اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك يا لطيفاً بعباده يا أرحم الراحمين

خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايت قرار دادي؛

 خدايا! تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادي در راه عشقي كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز اين نبودم آن هم خواست تو بود

 پروردگارا رفتن در دست توست، من نمي دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم

 خداوندا ولي امرت حضرت آيت الله خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي(عج)، زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين – من الله التوفيق

 علي صياد شيرازي، 19 دي ماه 1371 – 15 رجب 1413

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:39  توسط smb  | 

فرازهايي از وصيتنامه شهيد 12 ساله، شهيد رضا پناهي

بسم الله الرحمن الرحيم

مَن طَلَبَني وَجَدَني وَ مَن وَجَدَني عَرَفَني وَ مَن عَرَفَني عَشَقَني وَ مَن عَشَقَني عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلي دِيَتُه وَ مَن عَلي دِيَتُه وَ اَنَا دِيَتُه

 هرکس من را طلب مي کند مي يابد مرا،  و کسيکه مرا يافت مي شناسد مرا، و کسيکه من را دوست داشت، عاشق من مي شود و کسيکه عاشق من مي شود، من عاشق او مي شوم و کسيکه من عاشق او بشوم، او را مي کشم و کسيکه من او را بکشم، خونبهايش بر من  واجب است، پس خون بهاي او من هستم

هدف من از رفتن به جبهه اين است که، اولاً به نداي "هل من ناصر ينصرني" لبيک گفته باشم و امام عزيز و اسلام را ياري کنم و آن وظيفه اي را که امام عزيزمان بارها در پيامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من مي روم که تا به پيام امام لبيک گفته باشم. آرزوي من پيروزي اسلام و ترويج آن در تمام جهان است و اميدوارم که روزي به ياري رزمندگان، تمام ملتهاي زير سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمي تواند در مقابل نيروي اسلام مقاومت کند. من به جبهه مي روم و اميد آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتي اگر شهيد شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعيين کرده ام و اميدوارم که پيروز هم بشوم

 پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندين ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و اين عشق هرگز با هيچ مانعي از قلب من بيرون نمي رود، تا اينکه به معشوق خود يعني «الله» برسم. و بحق که ما مي رويم که اين حسين زمان و خميني بت شکن را ياري کنيم و بحق که خداوند به کساني که در راه او پيکار مي کنند پاداش عظيم مي بخشد. من براي خدا از ماديات گذشتم و به معنويات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشيدم، فقط براي هدفم يعني الله

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:38  توسط smb  | 

وعده شهادت

پس از اينکه به بچه‌ها خبر رسيد دکتر «رحيمي» شهيد شده است همه بچه‌ها دعاي توسل را به ياد او خواندند. دعا را «محمدعلي» مي‌خواند. وقتي به نام مقدس امام حسين (ع)‌ رسيد، دعا را قطع کرد و خطاب به بچه‌ها گفت:«برادرها اگر مرا نديديد حلالم کنيد من از همه شما حلاليت مي‌طلبم

پس از اتمام دعا نزد او رفتم گفتم:«چرا وقت دعا از همه حلاليت طلبيدي؟» گفت:«وقتي به جبهه آمدم، امام زمان (عج) را در خواب ديدم، ايشان به من فرمودند:«به زودي عملياتي شروع مي‌شود و تو نيز در اين عمليات شرکت مي‌کني، و شهيد خواهي شد

 

همينگونه شد، او در همان عمليات (مسلم بن عقيل (ع) به شهادت رسيد. با اينکه قبل از عمليات به علت درد آپانديسيت بشدت بيمار بود و حتي فرماندهان مي‌خواستند از حضور او در عمليات جلوگيري کنند، ولي او مي‌گفت:«چرا شما مي‌خواهيد از شهادت من جلوگيري کنيد؟

منبع :از کتاب برگ‌هايي از بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:38  توسط smb  | 

ملاقات با امام زمان (عج)

سيد مهدى بحرالعلوم

شخصيت والاى سيد بحر العلوم بر احدى پوشيده نيست، مرحوم كاشف الغطاء شيخ جعفر كبير با آن جلالت قدر و مرجعيّت عامّه كه داشت خاك نعلين سيد را از روى تبرك با تحت الحنك عمامه‏اش پاك مى‏كرد ، به قدرى كرامات و خارق عادات از وى صادر شد كه صاحب جواهر از او به عنوان »صاحب كرامات باهره و معجزات قاهره« تعبير مى‏كرد

محدث قمى، محدّث نورى، مرحوم خيابانى و بسيارى از محدثان و مورخان تصريح كرده‏اند كه تشرف او به پيشگاه حضرت بقية الله (عجّل‏اللّه‏تعالى‏فرجه‏الشّريف) به تواتر رسيده است
افتخار قرون و اعصار علامه‏ى بحر العلوم را تشرفات فراوانى است كه يكى از آنها در مسجد كوفه رخ داده است
سيد جواد عاملى، صاحب مفتاح الكرامه (متوفاى 1226 ه.ق) استاد صاحب جواهر و شاگرد برجسته‏ى بحر العلوم مى‏گويد
شبى از شبهاى استادم سيد بحر العلوم را ديدم كه از دروازه‏ى شهر نجف بيرون رفت، من نيز به دنبال او حركت كردم تا وارد مسجد كوفه شد، من نيز پشت سر ايشان وارد شدم

استاد را مشاهده كردم كه به مقام حضرت صاحب الأمر (عليه‏السلام) رفت و در آن جا به امام زمان(عجّل‏اللّه‏تعالى فرجه‏الشّريف) به گفت و گو پرداخت
امام زمان(عجّل‏اللّه‏تعالى‏فرجه‏الشّريف) در پاسخ يكى از پرسش‏هاى بحرالعلوم فرمود
شما در احكام شرعيه به ادلّه‏ى ظاهريّه مأمور هستيد و مكلّف به همان چيزى هستيد كه از آن ادلّه استفاده نموده‏ايد، شما مأمور به احكام واقعيّه نيستيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 10:45  توسط smb  | 

کرامت های بقیه الله (عج)


نجات از مرض وبا
 مرض وبا به جان مردم مكه افتاده بود و جان از شهر گرفته بود. حاجيان يكي يكي به اين بيماري خطرناك مبتلا مي‌شدند و جان به جان‌آفرين تسليم مي‌كردند هر كس سالم بود، جانش را برمي‌داشت و مي‌گريخت، اما يكي از حاجيان كه كسي را نداشت، بي حال ميان بيماران افتاده بود و نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد.
او به خانواده‌اش فكر مي‌كرد كه پس از او براي تهيه‌ي نيازمندي‌هايشان چه كار بايد بكنند به ياد آورد هنوز زنش بچه‌دار نشده و مي‌تواند دوباره ازدواج كند مأمورين كشور عربستان، جنازه‌ها را يكي يكي از توي خانه‌ها و خيابانها جمع‌آوري مي‌كردند و از قرنطينه خارج مي‌كردند. بيماران هم حق خروج نداشتند. وبا شيوع پيدا كرده بود و مبارزه با آن دشوار مي‌نمود.
در اين هنگام، مريض بيچاره فرياد برآورد: «يا اباصالح المهدي ادركني» ناگهان ديد مردي با لباس مأمورين پيش او آمد و گفت: «چه ميل داري؟براي تو آش بهتر است. » رفت و طولي نكشيد كه با كاسه‌ي كوچكي كه مقداري آش در آن بود، آمد و آن را نزد مرد مريض گذاشت خواست يك قاشق بخورد از گلويش پايين نرفت. غريبه دست در جيب خود كرد و يك نارنج بيرون آورد و گفت: « با آش بخور. » نارنج را بريد و روي آش فشرد و خورد. در اين هنگام حالش بهتر شد. ناشناس گفت: « حالا كه بهتر شدي بلند شو و از اينجا بيرون برو. »
عرض كرد: «اين همه مأمور اينجا جمع شده‌اند و نمي‌گذارند من از اينجا خارج شوم!»
فرمود: «تو برو، شايد كه تو را نبينند. »
برخاست و به اتفاق او از آن محل بيرون آمد و كسي معترض آنان نشد. انگار هيچ كس آنها را نمي‌ديد همه مشغول كار خويش بودند و به آن دو توجهي نداشتند.
مرد مريض گفت: «شما كي هستيد كه اين همه در حق من لطف و احسان كرديد؟ من زندگي دوباره‌ام را مديون شما هستم. »
فرمود: «چون به وطن خود برگشتي، سومين كسي كه با تو مصافحه كرد مرا مي‌شناسد!»
غريبه خداحافظي كرد و رفت. در اين هنگام متوجه شد به شهر خودش يعني به شوشتر رسيده بود. نگاه مضطرب او به اين طرف و آن طرف مي‌چرخيد. شب بر شهر سايه افكنده بود و عبور و مرور مردم كمتر شده بود. قبل از رسيدن به دروازه‌ي شهر، مردي پيش او آمد و سلام كرد اين نفر اوّل هنوز چند قدمي برنداشته بود كه يكي از هم محلي‌هايش را ديد. به او گفت: «حاجي، مبارك باشد، حجت قبول درگاه حق!» اين هم نفر دوم بود مأمور گمرك پيش آمدو با او مصافحه كرد: « يعني اين شخص همان نفر سوم است، باورم نمي‌شود!»
مأمور به او گفت: «چرا تعجب مي‌كني؟ آن شخص بزرگوار كه در مكه به فرياد تو رسيد و آش شفابخش در حلق تو ريخت، حضرت وليعصر ـ عليه السّلام ـ بود. »
تعجبش بيشتر شد: « الله اكبر، گمرك‌چي و اين مقام شامخ كه با امام زمان ارتباط دارد. »
مأمور خنديد و گفت: «حال برو منزل، همسرت منتظر است چند روز ديگر قضايا را براي تو خواهم گفت. »
پس از يك هفته، سراغ مأمور رفت. مأمور گفت: «شايد باعث شگفتي تو، شغل من باشد و اسم و رسم من. اينكه مرا در اين لباس مي‌بيني، خودش حكايتي است من يك ريال از حقوق دولتي دريافت نمي‌كنم حقوق ماهانه‌ام، به يكي از بازرگانان متدين محوّل شده كه مي‌روم و از او مي‌گيرم رشوه و پول زير سبيلي هم تا به حال از كسي نگرفته‌ام هر وقت هم امر نمايند، اينجا چشم برهم مي‌گذارم و به عبور و مرور كساني كه با حكومت مخالف‌اند، توجهي نمي‌كنم مصلحت در اين بوده است كه من در اينجا مشغول به كار شوم. »
پرسيد: «تو از كجا مي‌داني كه آن شخص محترم آقايمان حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ است؟»
لبخند زد و جواب داد: «تو كجا و افشاي اين راز كجا اين را هم بدان اگر مرگ من نزديك نشده بود همين قدر هم از حال و احوال من اطلاع پيدا نمي‌كردي!»
هفته‌ي بعد، شهر شوشتر شاهد تشييع جنازه‌ي گمرك‌چي شهر بود. همه‌ي مردم آمده بودند. مرد و زن و پير و جوان
مرحوم، منصب و شهرتي نداشت، اما صفا و صداقت در زندگي‌اش موج مي‌زد حاجي و همسرش، سياه‌پوش پيشاپيش جمعيّت ديده مي‌شدند. [1]
بازگو از يار و از ياران او
اي خوشا بر حال جانبازان او
آزمايش كن خودت را و ببين
بوده‌اي از خيل سربازان او
گر تو را اين آرزو نبود بدان
كه نباشي مورد احسان او
چاره‌ي درد و علاج واقعي
در جهان نبود به جز درمان او
اي خدا اي كارفرماي جهان
كن عنايت طي نما هجران او
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نگاه سبز، ص 182، عبقر الحسان، ج1، ص 106، 73 متوسلين و نجات يافتگان.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:33  توسط smb  | 

کرامت های بقیه الله (عج)

رزش فنجان قهوه تبرك شده
 دختر گفت با فقر تو مي‌سازم، به شرطي كه آن فنجاني را كه امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ با آن قهوه خورد، به من بدهي.
بيماري جسمش سل بود و مرض روحش عشق سوزاننده در دل. هر وقت سرفه مي‌كرد، خون از سينه‌اش خارج مي‌شد، و هر گاه به ياد دختر همسايه‌اش مي‌افتاد، از ديده‌اش خون مي‌تراويد.
فقير بود و از دار دنيا، خانه‌ي كوچكي، با مختصري اسباب و وسايل داشت.
وقتي خبر آوردند براي چندمين بار پدر دختر به او جواب منفي داده است، مثل اين كه دنيا را روي سرش خراب كرده بودند. تا كدام پول و ثروت مي‌خواست امرار معاش كند. تازه، بيماري سل كه علاج نداشت و دكترهاي زيادي او را جواب كرده بودند.
از زندگي بيزار شده بود. خود را درمانده مي‌ديد و همه‌ي راه‌ها به رويش بسته شده بود مأيوس و نوميد، به در و ديوار خيره مي‌شد، و غصه مي‌خورد.
پروانه‌وار به دور خود مي‌چرخيد. دلباخته بود و دلسوخته و بيمار و عاشق و سرخورده. در وجودش مصيبت موج مي‌زد. غم در وجودش مثل كوه سنگيني مي‌كرد، و بغض بر گلويش چنگ انداخته بود. حوادث روزگار او را گداخته و ذوب كرده بود. چيزي در ذهنش جان گرفت:
«من كه خود را عاشق امام زمان مي‌دانم، پس چرا در خانه آقايم نمي‌روم؟ هر كسي صاحبي دارد. بايد بروم عرض حاجت پيش حضرت صاحب الزمان ـ عليه السّلام ـ بكنم و از او بخواهم كه هم مرا شفا بدهد و هم از عشق و علاقه‌اي كه به دختر دلخواهم دارم، با خبرش كنم. »
عزمش را جزم كرد و چهل شب، چهارشنبه، از زادگاهش نجف اشرف، به مسجد كوفه رفت و نماز و دعاي مخصوص زيارت امام را به جا آورد. شب چهارشنبه‌ي آخر، شب بسيار تاريكي بود. باد سرد و زمستاني مي‌وزيد و بدن نحيف و رنجونش را از سرما و بيماري سل مي‌لرزاند. خانه‌ي همسايه‌شان، آن هفته، از هفته‌هاي پيش شلوغ‌تر بود، مثل اين كه آن هفته بله برون دخترشان بود. با زحمت زياد در هواي سرد خود را به مسجد كوفه رسانيد. مسجد كوفه خيلي خلوت بود و هيچ كس در آن حوالي ديده نمي‌شد. چون حال مزاجي‌اش خوب نبود و نمي‌توانست از سرفه و خونريزي سينه‌اش جلوگيري كند، بيرون از مسجد، كنار در نشسته بود تا به اين مكان مقدس بي‌احترامي نشود.
مقداري هيزم تهيه كرد و با جمع كردن چوب و روشن كردن آتش، قدري آب جوش آورد و يك قاشق قهوه در آن ريخت تا بخورد، شايد درد سينه‌اش تسكين يابد و بهتر بتواند به راز و نياز با خداوند سبحان مشغول شود. آهي كشيد و با خود گفت: «در اين هواي سرد و تاريك، من، تنها و مريض اين جا افتاده‌ام، غريب و بي‌كس و درمانده. نه پولي دارم و نه پوشاكي و نه آقا امام زمان را ديده‌ام. اكنون شب چهلم عبادت من است، و اين همه رنج و مشقت از نجف تا كوفه را بي‌نتيجه بر خود هموار كردم. سرما، گرما، گرسنگي، تشنگي، خستگي، همه‌اش ناراحتي و عذاب بود و بس. شايد همه‌ي اين چيزهايي كه مي‌گويند... نه! نه! استغفرالله. اين وسوسه‌ها چيست در فكر من پيدا شده است. »
غم و اندوه داشت او را از پا در مي‌آورد. يك باره بر زبانش جاري شد: «يا فارس الحجاز ادركني، يا اباصالح ادركني، يا اباالقاسم المهدي ادركني. »
بعد از گفتن اين كلمات، ديد مرد عربي آرام آرام به سوي او مي‌آيد، تك و تنها با قدمهاي شمرده. با خود گفت: «اين ديگر كيست؟ شايد از عربهاي باديه‌نشين اطراف مسجد باشد. حالا هم حتماً چشمش به قوري قهوه‌ي من افتاده و به طمع خوردن آن مي‌آيد تا مرا در اين شب تاريك و سرد، بي‌قهوه بگذارد و ناراحتي مرا زيادتر كند. من هم كه پول نداشتم و قهوه‌ي بسيار كمي آورده‌ام.»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:28  توسط smb  | 

کرامت های بقیه الله (عج)


اي فرزندم ديگر درد ندارم
 گاهي ديده‌ايم كه پدر و فرزند از نظر اعتقادات مذهبي با هم اختلاف دارند. اكثر اين گونه اختلافات، با مباحثه و مشاجره حل شدني نيست، مگر آن كه يك عامل خارجي بتواند در اين ميانه بطلان و يا حقيقت يكي از دو مذهب را روشن كند.
عطوه مرد مسلمان، زيدي مذهبي بوده، ولي فرزندان وي از شيعيان حضرت اميرالمؤمنين علي و دوازده امامي بودند. روي همين اصل بين پدر و فرزندان، گاهي مباحثه و گفت‌ وگوي مذهبي در مي‌گرفت و هيچ كدام از هم قبول نمي‌كردند.
روزي پدر گرفتار مرضي شد كه با نسخه و دوا خوب نشد. كم كم از دوا و طبيب مأيوس شد. هر مريضي كه حال و روزش به اين جا بكشد، به طور قطع انتظار دارد از عالم غيب به او مدد و كمك شود، و يك دست و قدرت فوق العاده‌اي دست او را بگيرد و از ورطه‌ي هلاكت و مرگ حتمي نجات بخشد. اين حال را جز مريض، كسي نمي‌تواند درك كند. دوا بي‌اثر، دكتر نااميد، درد شديد، روح يأس و نااميدي، فكر پريشان، نگاه‌هاي آلوده به حسرت عيادت‌كنندگان، همه و همه، بر كسالت مريض مي‌افزايد.
ـ «آخ چه كنم، خدايا به كجا روم، اين همه دوا كه هيچ، عمل جرّاحي هم كه بي‌نتيجه ماند، مي‌شود، مي‌شود، كمكي امدادي مددم كند و نجاتم دهد؟»
عطوه به چنين حالي رسيده بود. با خود گفت: «بهتر آن است كه من به پيشگاه حضرت صاحب الامري كه فرزندانم معتقدند عرض حاجت كنم. »
اين مطلب را به فرزندان خود گفت و دست حاجت به سوي حضرت دراز كرد. از همان جا كه در رختخوابش آرميده بود، با چشمي اشكبار توجّه پيدا كرد. طبيب خود را يافت. نماينده‌ي رسول اكرم را پيدا كرد. به وليّ خدا كه «بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الارض و السماء» عرض حاجت كرد. سپس به فرزندان خود چنين گفت: «من مذهب شما را قبول نخواهم كرد، مگر حضرت صاحب العصري كه اعتقاد داريد مرا از اين درد رهايي بخشد. »
ديري نگذشت. شبي فرزندان در اتاقي گرد هم بودند و از نقاهت و ناراحتي پدر صحبت مي‌كردند. شايد آنها هم توجّه به حضرت امام زمان پيدا كرده و عرض حاجت مي‌كردند كه از طرفي پدر مريض و عليل خوب شود، و از طرفي ديگر حقانيت خودشان براي پدر روشن شود.
در چنين حالي، ناگهان پدرشان فرياد كشيد: «بياييد، بياييد، امام زمان را ببينيد. » آنها دوان دوان و با سرعت به اتاق پدر رفتند.
«پدر جان، چي شده؟ چرا فرياد كشيديد؟»
گفت: «چشمم منوّر شد، قوّتم برگشت، دردي ندارم، ديگر مريض نيستم، پسرها شما نديديد؟ برويد دم در ببينيد. همين الان حضرت ولي عصر تشريف بردند. »
وقتي كه از ماجرا پرسيدند، گفت: «بي حال بودم، نااميد بودم، درد هم مرا رنج مي‌داد. ناگهان صدايي شنيدم. يكي مرا به نام عطوه مي‌خواند. چشم باز كردم. آقاي منوّري ديدم كه به بالينم نشسته است. او را نشناختم. به ناچار عرض كردم: آقا شما كيستيد، لطفاً‌ خود را معرّفي بفرماييد. فرمود: من صاحب العصرم كه فرزندان شما به من اعتقاد دارند. براي شفاي تو آمده‌ام.
در اين حال دست مبارك خود را بر موضوع و محلّ دردم كشيدند. ديگر دردي احساس نكردم، تو گويي اصلاً مريض نبودم. همين كه خواستم از جايم برخيزم، آقا از نزدم برخاست و ديگر كسي را نديدم. حال اي فرزندانم ديگر درد ندارم. »
فرزندان وي مي‌گويند پدر ما بعد از اين ماجرا مدّتي طولاني زنده بود و در كمال سلامت زندگي كرد.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سيماي امام زمانـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ ، ص166.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:21  توسط smb  | 

کرامت های بقیه الله (عج)

نجات از سرطان با توسل
 داستاني كه هم‌اكنون مشغول خواندن آن هستيد، مربوط به پسر حاجي عباس نجار (نيك سخن)، اهل قم است. از نزديك با معظم له ملاقات كردم. ايشان به طور خلاصه داستان بيماري سرطان و شفا يافتن خود را نقل كردند.
«در سال 1365 هجري شمسي مبتلا به سرطان شدم، و پس از دو سال معالجات عجيب و غريب مانند شيمي درماني و... غده‌ي بزرگي از داخل شكمم بيرون آوردند. براي تأمين هزينه‌ي معالجات، منزلم را فروختم پول آن را خرج كردم. زندگي بسيار برايم سخت شد، به خصوص برخوردهاي بعضي از اشخاص نسبت به من بيشتر رنجم مي‌داد.
شبي به مسجد جمكران قم رفتم و گفتم: «اي امام زمان، از خدا بخواه كه كار مرا يكسره كند. اگر خوب شدني هستم كه خوب شوم، و الّا از اين دنيا بروم و از اين بيماري راحت بشوم. »
نزديك دو ساعت گريه و زاري من به طول انجاميد. سپس برگشتم به منزل و خوابيدم. باز همان حال توسّل را داشتم، به طوري كه از گريه بالشم تر شده بود. بالاخره به خواب رفتم. در عالم خواب مشاهده كردم كه در جايي مانند يك پادگان هستم. اعلام كردند: «فرمانده مي‌آيد. »
من محل نگذاشتم، تا به شكل يك سايه‌اي به من نزديك شد و ظرف آبي به اصرار به من داد و گفت: «بخور. » همين كه شروع به خوردن كردم، ديدم كه به طور كامل حالم رو به بهبودي است. از خواب بيدار شدم. متوجه شدم كه به بركت توسّل به حضرت مولانا صاحب الزمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ شفا يافته‌ام. »[1]
اي پــادشه خـــوبان داد از غـــم تــنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيـي
در آرزوي رويت بــنشسته بـه هـر راهــي
صـد زاهـد و صـد عـابد سـر‌گشته‌ي سودايـي
مشـتاقي و مـهجوري دور از تو چـنانم كـرد
كــز دسـت نــخواهـد شـد پـايان شكـيبايي
اي درد تــوام درمـان در بسـتر نـاكــامي
وي يـاد تـواَم مـونس در گـوشه‌ي تــنهايي
فكر خود و رأي خـود در امـر تو كـي گـنجد
كفر است در اين وادي خود بيني و خود رأيي
در دايــره‌ي فـرمان مـا نـقطه‌ي تسـليميم
لطف آن‌چه تو انديشـي حـكم آن‌چه تو فرمـايي
گستاخي و پـرگويي تـا چـند كـني اي «فيض»
بگـذر تـو از ايـن وادي تـن ده به شـكـيبايي[2]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . داستان‌هاي جالب، ص291.
[2] . شعر از مرحوم ملا محسن فيض كاشاني.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:19  توسط smb  | 

آغاز غيبت و داستان سرداب

پس از در گذشت و يا شهادت امام حسن(ع), ماموران خليفه عباسى حركت گسترده اى را آغاز كردند و به جست و جوى فرزند و جانشين آن حضرت پرداختند(1). در هر جا كه احتمال وجود امام زمان(ع) را مى دادند, حضور مى يافتند. هدف آنان از هجوم به منزل امام حسن(ع) و اذيت و آزار بنى هاشم, دستگيرى و قتل فرزند امام حسن(ع) بود. اين پيگيرى خطرى بزرگ براى آينده امامت بود, كه با قد رت و حكمت پروردگار مهدى(ع) از نظرها پنهان گرديد و از خطرها به دور ماند

در آغاز غيبت, ميان علما و دانشمندان اختلاف است. سه نظر در آن وجود دارد

گروهى مانند شيخ مفيد(ره) آغاز غيبت صغرا را از هنگام ولادت حضرت مهدى(ع) به شمار آورده اند(2); زيرا از همان سالهاى آغازين ولادت, آن حضرت غيبت نسبى داشت و شمارى اندك از ياران, وى را مشاهده كردند

بنابراين نظر, دوره غيبت صغرا تقريباً 74 سال مى شود, يعنى از آغاز ولادت, تا پايان سفارت آخرين سفير حضرت

برخى بر آنند كه غيبت صغرا, از سال 260 ه. ق. يعنى سال درگذشت امام حسن(ع) آغاز شد و اين مدت, تا شروع غيبت كبرا, دوران آمادگى شيعيان و اُنس آنان به جدايى از امام زمان(ع) نام گرفت. اين دوران تقريباً هفتاد ساله, غيبت همه جانبه نبود. سفيرانى رابط بين امام ومردم بودند و مردم با واسطه, پرسشهاى دينى و دنيايى خود را از آن حضرت دريافت مى كردند

گروهى آغاز غيبت امام(ع) رااز زمانى مى دانند كه ماموران خليفه به منزل حضرت در سامرا, هجوم آوردند, تا وى را دستگير كنند و آن حضرت در آن هنگام, در سرداب و همان جا, از ديده ها پنهان شد و تاكنون, در آن جا, بدون آب و غذا زندگى مى كند و روزى از آن جا ظهور خواهد كرد

اين داستان چنان شهرت يافته كه وى را (صاحب سرداب) لقب داده اند(3

در پاسخ اين سخنان بايد گفت: در منابع شيعى و كتابهاى اماميه, هيچ نامى از (سرداب) نيست. نويسندگان اهل سنت در نوشته هاى خود بر اين نظر اصرار مى ورزند ومتائسفانه اين مسائله دستاويز حمله نا آگاهانه برخى از آنان به تشيع گرديده است(4). پنداشته اند كه شيعيان در ميانه سرداب, امام خودرا مى جويند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مى كشند; از اين روى, تهمتهايى به شيعه زده اند و زحمت مراجعه به منابع شيعى را در اين زمينه به خود نداده اند

البته داستان حمله ماموران معتمد عباسى به منزل امام(ع) و برخورد آنان با آب فراوان و ديدن فردى كه در گوشه اى نشسته و عبادت مى كند و سپس هجوم به طرف وى و ناكام شدن آنان از دستگيرى وى, در برخى از منابع شيعى آمده است, اما در اين نقل, بر فرض صحت سند و دلالت آن: اولاً, از (سرداب) نامى برده نشده است ثانياً, حمله ديگرى كه از ناحيه معتمد صورت گرفته خلاف آن چيزى را كه اهل سنت مى گويند, ثابت مى كند زيرا بنابراين نقل, امام(ع) آن محلّ را ترك كرد و از پيش چشم ماموران گريخت و در نتيجه, در سرداب نيست (5

منشائ خرده گيريهاى نا آگاهانه برخى به شيعه, در اين زمينه, آن است كه شيعيان به بخشى از حرم عسكريين در سامرا, يعنى (سرداب) احترام و توجه خاصى دارند و آن را زيارت مى كنند. خاطره هاى امامان خويش را گرامى مى دارند و آن مكان را مورد عنايت قرار مى دهند. و اين نه به خاطر آن است كه امام زمان(ع) دراين جا مسكن گزيده است و زندگى مى كند, بلكه از آن جهت كه زمانى مركز عبادت و سكونت چند تن از امامان راستين تشيع بوده است

و ما حب الديار شقفن قلبى ولكن حبّ من سكن الديار گذشته از اين, بر اساس احاديث فراوانى كه در منابع شيعى وجود دارد, شيعيان بر اين باورند كه امام زمان(ع) در ميان مردم در رفت و آمد است و در مراسم حج و مانند آن شركت مى جويد و مانند يوسف كه برادرانش را مى شناخت وآنان وى را نمى شناختند, دوستان خويش را مى شناسد و...(6) بنابراين, داستان غيبت حضرت مهدى(ع) در سرداب سامرا و زندگى كردن حضرت در آن مكان, بهتان و دروغى بيش نيست و هيچ يك از بزرگان شيعه, چنين باورى نداشته و ندارند

-----------------------------------------------------
(1)(اصول كافى), ج505/1
(2) (ارشاد), مفيد, ج340/2
(3) (اتفاق در مهدى موعود), سيد اكبر قرشى62/ـ 111
(4) (منتخب الائثر فى الائمام الثانى عشر), صافى گلپايگانى 372/, داورى, قم
(5) (كتاب الغيبة), شيخ طوسى;248/ (بحار) ج51/52
(6) (كتاب الغيبة), شيخ طوسى164

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:15  توسط smb  |